تبليغاتX
کو چه بن بست

 

نازنین
-
ای همیشگی
-
ای دوست

بوی عطر تن تو می‌آید؛
و مرا
این گرفتار را
می‌برد تا به شهر اندیشه.
«
اسب رهواری از سپید ابر
تاجی از كهكشان
خنجری از عقیق اخترها
وام خواهم گرفت.
و شبی
تا بهارانه‌ی تو خواهم راند
بوی عطر تن تو می‌آید.

تو بدان
ای همیشگی
ای دوست
قصه‌ی این جنوبی ولگرد
مرد شبگرد كوچه‌ها،
این سیه‌مست پوچ خالی را،
حرف ما را كسی نمی‌فهمد.
هیچكس.هیچكس.
وقتی از مردم جنوب شهر،
وقتی از گوشه‌ی جوادیه،
وقتی از مرگزار غار،
وقتی از دختران هرجائی
وقتی از مردهای بدكاره،
وقتی از پیرهای دلاله،
حرف می‌زنیم
حرف ما را كسی نمی‌فهمد
هیچكس،هیچكس.
بوی عطر تن تو می‌آید،
تو كه با دستهای مغرورت
عاشق بچه‌های ولگردی
و برای زنان آواره،
مهربان مردهای بدكاره،
و برای تمام كوچه‌ها،
كوچه‌های جنوب ظلمانی
اشك می‌ریزی؛
تو مرا این غریبه را بشناس.

بوی عطر تن تو می‌آید،
و مرا می‌برد به شهر اندیشه
«
دستهای مرا بگیر ای دوست،
تا برای جنوب،
تا برای جنوب،
تا برای زنان و مردانش،
كوچه‌های سیاه و نمناكش
بچه‌های كثیف و غمگینش
شهر پاكیزه‌ئی بسازیم
شهری از مهربانی
كه در آن قهوه‌خانه‌ای باشد
تا كه نقال پیر هر شب،
قصه‌رستم تهمتن را با جوانان بخواند
و بگوید تهمتنی اینجاست.

نازنین
ای همیشگی
ای دوست
بوی عطر تن تو می‌آید


             استاد ایرج جنتی عطایی.


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 10:20  توسط majid  | 

سلام

جماعت بعد از 4 سال دوباره می خوام بنویسم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 0:12  توسط majid  |